ذبيح الله صفا
1198
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بود . ميرزا محمد طاهر نصرآبادى نوشته است كه « چند مرتبه فقير به خدمت او رسيده حقا كه ملكى بود در لباس بشر . سخنان حكيم و اعراضش از زندگانى دربارى و نديمى پادشاه گوياى اين حقيقت است و اين بيتها چه خوب ازين معنى حكايت مىكند : درد سر بود اگر بر سر ما افسر ما * شد كلاه نمدى صندل درد سر ما * هرگز نشدم بسوزنى بار كسى * وين ديده ندوخت چشم بر تار كسى صد شكر كه در جهان نبستم هرگز * تحت الحنكى به قصد دستار كسى وى ميان سخنشناسان عهد مقامى و الا داشت . هنگامى كه از هند بايران بازگشت اوجى كه پيش ازين دربارهاش سخن گفتهام ، بدينگونه از ديدارش اظهار خشنودى كرد : ميان همنفسان خواستم مسيحا را * هزار شكر كه ديدم حكيم ركنا را سفينهء سخن از ورطه بر كنار آمد * گذر بساحل ايران فتاد دريا را كهن شراب جوان نشأهء طبيعت او * نويد عمر طبيعى دهد احبّا را ز مى مباد تهىدست ساقيى كه رساند * بپايبوس صراحى پيالهء ما را ميرزا صائب تبريزى كه بقولى شاگرد حكيم ركنا بود ، نامش را در پايان غزلى كه باستقبال از حكيم ساخته بود بدينگونه با احترام و بزرگداشت آورده است : اين آن غزل حضرت ركناست كه فرمود * پاى ملخى پيش سليمان چه نمايد ازوست : زين هرزهكاران جهان هردم كشم آزارها * كآخر چرا جز عاشقى ناموختم از كارها تسبيح زاهد مىكند پهلو ز ما خالى ولى * از شوق ما دل مىتپد در سينهء زنارها تا چند شيخ و برهمن هريك كنند انكار هم * زآن روى برقع برفگن يكرو كن اين انكارها گو درد من افزون شود مگشاى مكتوب مرا * تو پاكدامانى و خون ريزد ازين طومارها گلزار عشقست اين برو اى بلهوس كاينجا بود * سرهاى خونين جاى گل بر گوشهء دستارها چشمان مشتاق مسيح از ذوق وصلت گشته پر * همچون دل بىطاقتان از حسرت ديدارها